تبليغاتX
اتاق ٢٨

اتاق ٢٨


حياط خونه مامان‌بزرگم اينا بزرگ بود . از اين خونه قديمي‌ها كه يه حيات بزرگ با يه عالمه باغچه و درخت و گل و حوض وسط خونه‌ست و اتاق‌ها دورش . اول پاييز و اول بهار كه مي‌شد اتاق نشيمنشون رو عوض مي‌كردن ، اتاق تابستون ، زمستون داشتن . همه دوران كودكي من گره خورده به اون خونه و اون حياط . چه بازي‌هايي كه نكردم ، بهترين دوستم گل محبوبه شب بود ،  چقدر من حرف زده‌با شم واسه اون گل! چقدر از درخت انگور و انار بالا رفته باشم و خونه درختي درست كرده باشم . چقدر با ماهي گلي‌هاي حوض خاطره دارم . يه چند تاشون رو از وقتي خيلي كوچيك بودن خودم انداخته بودمشون توي حوض ، چقدر مراقبشون بودم ، اواخر خيلي هم بزرگ شده بودن. فقط هم من بايد آب حوض رو عوض مي‌كردم و  تميزش مي كردم .

حالا كه نه ساله مامان‌بزرگم فوت كرده و اون خونه رو هم فروختن ، باز هم توي خواب‌هام اون خونه رو مي‌بينم  ، توي اون حياط بازي مي‌كنم . هنوز هم هروقت مشكلي دارم مامان بزرگم توي همون خونه مياد به خوابم و من آروم مي‌شم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 19:22  توسط vep  | 


دلم زندگي زير يه سقف مي‌خواد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 17:30  توسط vep  | 


انگار كه رسم روزگار اينه كه هيچ وقت بابت هيچ‌چي خيالت راحت نباشه . هر چقدر هم كه همه‌چي خوب باشه و روي روال باشه، بازهم بايد بترسي كه نكنه آرامش پيش از طوفان باشه. نمي‌دونم چرا ، ولي كم كم آدم باورش مي‌شه كه راحتي به معناي واقعي و تمام وجود نداره. هميشه وقتي يه مشكلي يا مسئله‌اي برام پيش مياد ياد اين شعر فريدون مشيري مي‌افتم :

اي سرنوشت از تو كجا مي‌توان گريخت

من راه آشيان خود از ياد برده‌ام

يكدم مرا به گوشه راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده‌ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 17:55  توسط vep  | 


يه مريض آقا دارم ، سي سالشه هر دفعه با باباش مياد ، لنز سبز هم مي‌زنه ، بله!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 17:26  توسط vep  | 


به صرف شيريني و شام ، شتري در خونه‌مون خوابيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 16:51  توسط vep  | 


همه چيز بدجوري پيچيده به هم ، آرامش يك ماه پيشم آرزوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 19:41  توسط vep  | 


جمعه‌ها عصر كه مي‌شه از خودم مي‌پرسم ، بابا چرا اينقدر پيراهن داره ؟ چرا ما سر هر مناسبتي واسش پيراهن مي‌خريم؟ اصلا چرا مامان همه پيراهناشو باهم مي‌شوره؟

بله ، اين روزها همه لباش‌هاي خود را براي اتو به من مي‌دهند ، شما چطور؟

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 18:13  توسط vep  |