حياط خونه مامانبزرگم اينا بزرگ بود . از اين خونه قديميها كه يه حيات بزرگ با يه عالمه باغچه و درخت و گل و حوض وسط خونهست و اتاقها دورش . اول پاييز و اول بهار كه ميشد اتاق نشيمنشون رو عوض ميكردن ، اتاق تابستون ، زمستون داشتن . همه دوران كودكي من گره خورده به اون خونه و اون حياط . چه بازيهايي كه نكردم ، بهترين دوستم گل محبوبه شب بود ، چقدر من حرف زدهبا شم واسه اون گل! چقدر از درخت انگور و انار بالا رفته باشم و خونه درختي درست كرده باشم . چقدر با ماهي گليهاي حوض خاطره دارم . يه چند تاشون رو از وقتي خيلي كوچيك بودن خودم انداخته بودمشون توي حوض ، چقدر مراقبشون بودم ، اواخر خيلي هم بزرگ شده بودن. فقط هم من بايد آب حوض رو عوض ميكردم و تميزش مي كردم .
حالا كه نه ساله مامانبزرگم فوت كرده و اون خونه رو هم فروختن ، باز هم توي خوابهام اون خونه رو ميبينم ، توي اون حياط بازي ميكنم . هنوز هم هروقت مشكلي دارم مامان بزرگم توي همون خونه مياد به خوابم و من آروم ميشم.
